تبليغاتX
ღ♥ღ حس گمشده ღ♥ღ
ღ♥ღ حس گمشده ღ♥ღ












 

عشق را

ننویسید ...


نخوانید...


نقاشی نکنید...

احساس کنید...!


احساس ...!

زندگی کنید....


زندگی...!

تا ابد


تا همیشه ....

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط --*فائزه*--| |

 

هـــمــیــشــه نــــه

ولــــی گـــاهـــی

مــیــان بـــودن و خـــواســتـن

فـاصـلــه مـــی اُفــتــد

وقــتــهــایـــی هـــســت کـــه

کــســی را بـــا تــمـــام وجــــود میخواهــــی

ولــــــی نــــبـــــــایــــد کــنـــارش بــــاشـــی ...

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 3:8 بعد از ظهر توسط --*فائزه*--| |

 

 

از این شب های بی پایان


چه می خواهم به جز باران


که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم


نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم


و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده...


به رنگ آتشی سوزان تر از هرم نفسهایت،


دریغ از لکه ای ابری که باران را


به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند


نه همدردی،


نه دلسوزی،


نه حتی یاد دیروزی...


هوا تلخ و هوس شیرین


به یاد آنهمه شبگردی دیرین،


میان کوچه های سرد پاییزی


تو آیا آسمان امشب برایم اشک می ریزی؟



ببارو جان درون شاهرگ های کویر آرزوهایم تو جاری کن


که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم


ببار امشب!


من از آسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم.


ببار امشب


که تنها آرزوی پاک این دفتر


گل سرخی شود روزی!


ودیگر من نمی خواهم از این دنیا


نه همدردی،


نه دلسوزی،


فقط یک چیز می خواهم!


و آن شعری


به یاد آرزوهای لطیف و پاک دیروزی...

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 7:10 بعد از ظهر توسط --*فائزه*--| |



دلتنگـی، پیچیــده نیســت...

یک دل..

یک آسمان..

یــک بغــض ..

و آرزوهــای تـَـرک خـورده !

به همین ســادگـی ...

نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 1:42 بعد از ظهر توسط --*فائزه*--| |

 

دور از این هیاهو

دلم کویر می خواهد و

تنهایی و سکوت و

آغوش ِ سرد ِ شبی  که آتشم را فرو نشاند.

 نه دیوار،

نه در،

نه دستی که بیرونم کشد از دنیایم،

نه پایی که در نوردد مرزهایم،

نه قلبی که بشکند سکوتم،

نه ذهنی که سنگینم کند از حرف،

نه روحی که آویزانم شود.

من باشم و

تنهایی ِ ژرفی که نور ستارگان روشنش می کند

و آرامشی که قبل از هیچ طوفانی نیست !

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 0:23 قبل از ظهر توسط --*فائزه*--| |




این روزهـــــــــا


عجیب دلم بچــــگی میخـــــواهــــــد


خستــــه ام...!


یک قلم لطفـــا....؟!


میـــــخواهم خـــــــودم را خطــــ خطــــی کنــــــم!

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 8:31 بعد از ظهر توسط --*فائزه*--| |

 

 
گاهی آنقدر دلم از زندگی سیر می شود

که می خواهم تا سقفِ آسمان پرواز کنم

و رویش دراز بکشم

آرام و آسوده

مثلِ ماهیِ حوضمان

 
که چند روزی ست رویِ آب است...
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 9:52 بعد از ظهر توسط --*فائزه*--| |

 
دلم گرفته است


به ايوان ميروم و انگشتانم را


بر پوست کشيده ي شب مي کشم

 
چراغ هاي رابطه تاريکند


کسي مرا به آفتاب


معرفي نخواهد کرد


کسي مرا به ميهماني گنجشک ها نخواهد برد


پرواز را بخاطر بسپار

 

پرنده مردني ست

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط --*فائزه*--| |

 

بعضی حرف ها گفتنی است

بعضی نوشتنی

و بعضی هیچ کدام

این روزها به هیچ کدام نزدیک ترم انگار...!

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط --*فائزه*--| |

 

من اینجا بس دلم تنگ است....

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است...

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم...

ببینیم آسمان هر کجا

آیا همین رنگ است؟!

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط --*فائزه*--| |

 

این عقل لعنتی همیشه مرا از تو دور میکند!!!

برای با تو بودن

باید دور عاقل بودن را خط قرمز کشید.........!!!


نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 5:17 بعد از ظهر توسط --*فائزه*--| |

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط --*فائزه*--| |

 

من دلم مي خواهد


خانه اي داشته باشم پر دوست


كنج هر ديوارش


دوست هايم بنشينند
آرام


گل بگو گل بشنو


هر كسي مي خواهد


وارد خانه ي پر عشق و صفايم گردد


يك سبد بوي گل سرخ


به من هديه كند


شرط وارد گشتن

 
شست و شوي دل هاست


شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست...


بر درش برگ گلي مي كوبم


روي آن با قلم سبز بهار


مي نويسم اي يار


خانه ي ما اينجاست


تا كه سهراب نپرسد ديگر


خانه دوست كجاست؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 10:7 بعد از ظهر توسط --*فائزه*--| |

 

دلهره نبودنت

در خرمن احساسم

چون پرنده ای گستاخ

هجوم می اورد

واین درحالی است که من

دراین مجادله یکطرفه

مترسکی بیش نیستم
نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط --*فائزه*--| |

 
بین نام من و تو، اندکی فاصله است

بین دست من و تو

فاصله بسیار است

بین احساس من و تو اما

ذره ای فاصله نیست

می توان در گذر از سختی ها

یاوری را حس کرد

مطمئن بود و یقین پیدا کرد

که اگر فاصله را برداریم

من و تو یک نفریم.......
نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط --*فائزه*--| |

 

راه مي روم ...


نفس مي کشم ...


من اين روز ها زياد دلم مي گيرد ...


حس مي کنم در اين لحظه نا شناخته ترينم ...


عادت ميکنم به فهميدن ...


کنار مي آيم با بودن ...


طي مي کنم با زندگي ...


گذر مي کنم از اتفاق ...


دلم فرياد مي خواهد و طبيعت بکر و يک سکوت عميق و تبسمي طولانی !

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط --*فائزه*--| |

 
 
این همه حرف

به چه کارم می آید؟

برای گفتن دوستــت دارم

هفت حرف کافی است!
نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 10:7 بعد از ظهر توسط --*فائزه*--| |

 

صبحگاهان

وقتي آفتاب

در حال روشن كردن روز است

من بيدارم

و اولين فكرم تويي


شبانگاهان

در تاريكي به درختان خيره مي شوم

كه چون سايه هايي در مقابل ستارگان خاموش

قد كشيده اند

مجذوب اين آرامش مطلق مي شوم

و آخرين فكرم تويي

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط --*فائزه*--| |

 

این منم که تو را می خوانم
 
نه پری قصه هستم در آفاق داستان
 
و نه قاصدکی در یک قدمی تو
 
من یک انسانم
 
کسی که همواره به یاد توست
 
سالهاست با رودخانه و آسمان زندگی می کنم
 
برای کفتران چاهی دانه می ریزم
 
و ماه را به مهمانی درختان دعوت می کنم
 
این تویی که مرا در تمام لحظات می بینی
 
می نویسم تا تمامی درختان سالخورده بدانند
 
که تو مهربانترین مهربانی
 
پس آرام و گرم می نویسم
 
دوستت دارم
 

نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط --*فائزه*--| |

هرگز از بی كسی خویش مرنج


و از این فاصله ها كه میان من و توست

 
هرگز از دوری ا ین راه مگو


و هر آنگاه كه ‏‏دلت تنگ من است


بهترین شعر مرا قاب كن و پشت نگاهت بگذار


تا كه تنهاییت از دیدن من جابخورد


و بداند كه ‏‏دل من با توست

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 4:16 بعد از ظهر توسط --*فائزه*--| |

 

عشقبازی به همین آسانی است

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کارهموارۀ باران با دشت

برف با قلۀ کوه

رود با ریشۀ بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه‌ای با آهو

برکه‌ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما!

عشقبازی به همین آسانی است .....

شاعری با کلماتی شیرین

دستِ آرام و نوازش‌بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دل‌آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی

عشقبازی به همین آسانی است .....

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حرّاج کنی

رنج‌ها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آن‌ها بزنی

مشتری‌هایت را با خود ببری تا لبخند

عشقبازی به همین آسانی است .....

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری

هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار

عرضۀ سالم کالای ارزان به همه

لقمۀ نان گوارایی از راه حلال

و خداحافظی شادی در آخر روز

و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا

و رکوعی و سجودی با نیت شکر

عشقبازی به همین آسانی است ...

نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 10:21 بعد از ظهر توسط --*فائزه*--| |

 

کاش وقتی زندگی فرصت دهد


گاهی از پروانه ها یادی کنیم


کاش بخشی از زمان خویش را


وقف قسمت کردن شادی کنیم


کاش گاهی در مسیر زندگی


باری از دوش نگاهی کم کنیم


فاصله های میان خویش را


با خطوط دوستی مبهم کنیم


کاش وقتی آرزویی میکنیم


از دل شفاف مان هم رد شود


مرغ آمین هم از آنجا بگذرد


حرف های قلبمان را بشنود
نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 0:16 قبل از ظهر توسط --*فائزه*--| |

 

دلـت و رها کن ..


بی قید دوست داشته باش ..!


بی بهونه ..


نترس ..


یادت رفته ؟!!


" آری آغاز، دوست داشتن است ..


گر چه پایان راه ناپیداست ..... "
نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 6:6 بعد از ظهر توسط --*فائزه*--| |

 

با تو هستم، از تو می گویم



از نگاهت خوشه های عشق می چینم



ای همیشه در زمان جاری



ای نگاهت نقطه ی آغاز هر راهی


بی تو من، حتی


به دوش خسته ی امروز


کوله باری از نبودن های فردایم........

نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط --*فائزه*--| |

 

تو شبیه کسی نیستی

شبیه چیزی هم

تو در هیچ دسته ای نمی گنجی

در هیچ تیره هم

تو، فقط تویی

و خوبی تو همین است

نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط --*فائزه*--| |

 

همیشه


اولین ها


سرشار از هیجان و شورند


و آخرین ها


نمایه


باورها


و تجربه های روشن لبریز نور .


و همیشه


همیشگی ها


دست نیافتنی اند


و دور .


تو


همیشگی ترین اولین و آخرینی .....



نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 5:34 بعد از ظهر توسط --*فائزه*--| |

 

شب که مي رسد به خودم وعده مي دهم


که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت


صبح که فرا مي رسد و نمي توانم بگويم


رسيدن شب را بهانه ميکنم


و باز شب مي رسد و صبحي ديگر

 

و من هيچ وقت نمي توانم حقيقت را به تو بگويم


بگذار ميان شب و روز باقي بماند که


چه قدر


دوست دارم......

نوشته شده در یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط --*فائزه*--| |

 

نقطه ای درآسمان است که درآن انسانها بهم میرسند،پس،

 

چشمانت راپاک کن دیگر گریستن را بهانه ای نیست.

 

ماهمه رؤیاهایمان را

 

در آسمان خواهیم زیست.

 

آنگاه که به چشمانت مینگرم

 

آسمان و فرشتگان را در آن می یابم

 

چشمانت جایگاه عشق کوچک ماست

 

زیرا آسمان در آن جا گرفته است

 

چشمانت راهی ست

 

رو به آسمان

 

ما باهم آنجا خواهیم بود

نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط --*فائزه*--| |

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 10:39 بعد از ظهر توسط --*فائزه*--| |

تو مثل خواب نسیمی به رنگ اشک شقایق


تو مثل شبنم عشقی به روی پونه ی عاشق


تو مثل دست سپیده پر از تولد نوری


تو مثل نم باران لطیف و پاک و صبوری


تو مثل مرهم یاسی برای قلب شکسته


تو مثل سایبان امیدی برای یک دل خسته


تو مثل غنچه لطیفی به رنگ حسرت شبنم


تو مثل خنده ی یاسی و مثل غربت یک غم


تو مثل جذبه ی عشقی در انتظار رسیدن


در امتداد نوازش گلی ز عاطفه چیدن


تو مثل نغمه ی موجی غریب و آبی و ساده


شبیه شاخه گلی که افق به چلچله داده


تو مثل چکه مهری ز سقف سبز صداقت


تو مثل گریه شعری به روی صفحه ی غربت


تو مثل لذت رویا تو مثل شوق نگاهی


هزار مرتبه خورشید و صد افق پر ماهی


تو مثل لطف بهاری پر از شکوفه خواندن

تمام هستی من شد میان شعر تو ماندن


تو مثل هرچه که هستی مرا به نام صدا کن


برای این دل سرگشته وقت صبح دعا کن

نوشته شده در پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط --*فائزه*--| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت